خرید بک لینک
یادش بخیر خیابون انقلاب و پرسه زدنهای طولانی تو کتابفروشیها
یادش بخیر یه روزایی بزرگترین لذت زندگی، خوندن یک کتاب خوب بود ....
خوندن که نه! مزه مزه کردن! ، جویدن ، هضم یک کتاب بود!
غرق شدن تو یه کتاب! و نفهمیدن گذر زمان !

آی آی چه روزهای خوبی بود!
چه کتابهایی ..... چه لحظه هایی ....... چه حوصله هایی ....
خیلی وقته کتاب نخوندم ...یک کتاب خوب ... یک کتاب غیر تخصصی و درسی ...
امان از این حوصله های تنگ! و مشغله های بیهوده که آدم رو دور میکنه از لذتهای کوچیکِ خیلی بزرگ!
امروز حال و هوای عجیب داشتم! وسوسه خوندن کتاب!
شاید کتابی که یکی از دانش آموزام بهم داد که بخونم ... "هری پاتر و فرزند نفرین شده اش" باعث شد که منو ببره به اون سالهای دور!
عاشق کتابهای هری پاتر بودم
عاشق حفظ کردن اسمهای عجیب و غریب این کتاب ...اما الان چند روزه کتاب دستمه و اصن حس خوندنشو ندارم ...

شاید تا حدی هم برادرم تو شکل گیری این وسوسه خوندن ، نقش داشته باشه ...
به مناسبت نزدیک شدن بزرگداشت فردوسی ،برادرم عکس کتابهایی که در این زمینه داره رو به عنوان عکس پروفایل تلگرامش گذاشته و تادانشجوهاش تشویق به خوندن اون کتابها بشند ... که انگار بی تاثیر هم نبوده ...

نیت کردم!
نیت کردم کتاب بخونم! بیشتر و بیشتر .....
نیت کردم ورزش کنم ! بیشتر و بیشتر ....
نیت کردم برقصم ! بیشتر و بیشتر ....
نیت کردم با بچه ها بازی کنم بیشتر و بیشتر ....
نیت کردم لذت های کوچک گذشته رو دوباره برای خودم تکرار کنم
و رها بشم از بهونه های الکی و این حوصله تنگ!
و نزدیک شدن خرداد و تموم شدن کلاسهای درس فرصت خوبی برای اینکار هست!
ببینیم تا اول مهر چندتا کتاب میخونم!
باید بین کتابهام بگردم و برای شروع از کتابی شروع کنم که همون اول خسته و دلسردم نکنه!
فعلا از کتابهایی شروع میکنم که دارم ، قبلا خیلی خیلی کتاب میخریدم یادمه دوره دانشجویی از غذا و میوه و لباسم میزدم تا کتاب بخرم وخیلی کتابهایی که خریدم رو نصفه نیمه رها کردم ....

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 13:0 توسط دختر جوزا| |

برچسب: نویسنده: شیوا موسوی‌پور تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 15:54

صفحه بندی