
*شب سیاهی فرا رسید، زیرا ستاره ها نمیتوانستند گرد و خاک را بشکافند نور پنجره ها به ان سوی حیاطها نمیرسید .
اینک غبار و هوا به نسبتهای مساوی درآمیخته،معجون گرد آلودی ساخته بودند.
در خانه ها کیپ بود. درزهای در و پنجره ها را هم با جل بتونه کرده بودند ولی غبار به نرمی راه می یافت
انقدر نرم که درون هوا دیده نمیشد و مانند گرده،وی صندلیها، میزها و ظرفها می نشست.
مردم غبار را از شانه هایشان میتکاندند.شیارهای کوچک رویغبار پای درها خط می انداخت *
-شخصیت اصلی داستان تا اینجا ،توم جاد نام داره که به دیدن پدرش و خانواده اش میرود که در این مسیر ابتدا با یک راننده آشنا میشه
راننده سوار بر کامیون قرمز رنگ ، مردی پرحرف و کنجکاو! در حال جویدن سقز هست که اصرار داره سرش تو لاک خودشه! و البته بامعرفت هم هست! که در آخر فصل دوم (هم مسیری با جاد) جاد رو حسابی عصبانی میکنه و جادِ کلافه هنگام پیاده شدن با تندی بهش اعتراف میکنه که:
*قتل ،این هم یکی از اون حرفهای قلمبه س. یعنی یکی را کشتم،هفت سال.
چهار سال حبس کشیدم ولم کردن به شرطی که دیگه دست از پا خطا نکنم .
میتونی از اینجا تا تگزولا این موضوع رو واسه همه بگی!*


برچسب:
نویسنده: شیوا موسویپور