خرید بک لینک
این کتاب داستان زندگی دختری به نام ایزابلا (بلا) است که پدر و مادرش از هم جدا شده اند .

داستان از تصمیم ایزابلا شروع میشه، او که با مادرش زندگی میکنه تصمیم میگیره از فونیكس همیشه آفتابی، به فوركس همیشه بارانی برود تا با پدرش چارلی زندگی كنه.
روزی که بلا وارد مدرسه جدیدش در فورکس میشه یا برخورد گرم بچه ها (مایک ، اریک، ... ) روبرو میشه همه غیر از پسری به اسم "ادوارد كولن". وقتی برای اولین بار بلا سرکلاس در کنار ادوارد میشینه با بی اعتنایی شدید و عصبانیت بی دلیل ادوارد نسبت به خودش مواجه میشه و بعد از این برخورد ،ادوارد چند روز ناپدید میشه و به مدرسه نمیاد

پس از بازگشت ادوارد، زمانی که نزدیک است بلا توسط ون "تایلر" زیر گرفته شود. ناگهانی و بطرز غیرقابل درکی، بلا توسط ادوارد نجات پیدا میکنه بلا مشتاق میشه كه بفهمه چطور ادوارد زندگی اش را نجات داد و دایما ادوارد را سوال پیچ میکنه ...
تا اینکه در یک مسافرت دوستانه پسری بنام جیكوب، افسانه های قومی محلی فورکس را برایش تعریف می كند ..
بلا بعدها متوجه میشود ادوارد و خانواده اش خون اشام هستن و عطر خونش برای ادوارد خوشاینده و این دلیله که ادوارد جذبش شده است

روزی ادوارد ،بلا رودعوت میکنه تاهمراه خانواده اش برای بازی بیس بال بیرون شهر بروند، که ناگهان با یك گروه سه نفرِ خون آشام برخورد می كنند كه یكی از آنها ( جیمز ) متوجه انسان بودن بلا می شه و عطش زیادی برای شکار و خوردن خون بلا پیدا میکنه
در جریان فرار ،بلا به یك هتل در فونیكس میره تا مخفی شه. در آنجا متوجه میشه جیمز مادرش رو گروگان گرفته و تنها زمانی که بلا خودشو تسلیم کنه مادرش رها میشه .....

+شدیدا این کتاب و داستانش (خصوصا اسم تایلر) منو یاد "خاطرات یک خون اشام " مینداخت ... هیچ چیز جدیدی برای شگفت زده شدن وجود نداشت ... گرچه شنیدم سری کتابها "گرگ و میش" و فیلمش خیلی معروف و پر فروش بوده اند
++نمیدونم کدوم یکی از کتابها ا ایده اولیه (خون آشام و خصوصیاتشون ) رو به دیگری داده ...

++فایل کتاب رو اگه بخواید به کانالم سر بزنید

https://t.me/Bo0o0k

برچسب: استفانی,ترجمه, نویسنده: شیوا موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 23:14

صفحه بندی