خرید بک لینک

داستان درباره چوپانی به نام سانتیاگو است که ساکن شهری در اسپانیاست. او قبلاً چون پدر و مادرش میخواستن که کشیش شود مدتی در مدرسه الهیات درس خونده ،اما رویای شناختن جهان سبب میشه تا اون، چوپان بشه
اون عاشق خوندن کتابه و اصولاً هر کتابی که به دستش برسد میخواند.
سرنوشت اون وقتی تغییر میکنه که چندین بار در خواب ، رویای گنجی مدفون در اهرام مصر میبینه و پیرزنی که تعبیر رویا میدانست و پیرمردی ناشناس (پادشاه سالیم)، اورا تشویق میکنن تا به جستجوی این گنج خیالی رود
سانتیاگو این خواب و تعبیر آن را به عنوان «افسانه شخصی» خود در نظر گرفته و همه دارایی ( گوسفندان )خود را میفروشد حدود سه سال در صحراهای شمال آفریقا به طرف مصر حرکت میکنه
سانتیاگو در مسیر دو مرتبه تا پای مرگ میرود، چند بار ثروت قابل توجهی به دست آورده ، و حتی در یکی از واحههای صحرا عاشق دختری به نام فاطمه میشه .اما ... با اینحال باز هم به راه خود ادامه میدهد و متوقف نمیشه و بالاخره به اهرام مصر میرسه جایی که خواب اون رو چندین بار میدیده .سانتیاگو در اونجا نه تنها گنجی پیدا نمیکنه مورد حمله راهزنها هم قرار میگیره
سانتیاگو از زبان یکی از راهزنها سخنی میشنوه که باعث میشه به حقیقت گنج خود و افسانه شخصیش پی ببره

میشه گفت کیمیاگر کتاب فلسفی هست

برچسب: نویسنده: شیوا موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 2:25

صفحه بندی